

(تجلیل از سالگرد شهادت بابه مزاری در دشت برچی کابل افغانستان )
در ۲۱ حوت ۱۳۸۸ روز جمعه از شهادت بابه مزاری در دشت برچی کابل با جظور مقامات بلند رتبه دولتی
و تعداد گسترده مردم تجلیل به عمل آمد .
این مراسم با قراعت قران کریم آغاز شد و بعد از آن استاد محمد کریم خلیلی صحبت نمود راجع به
مزاری بزرگ و خواستهای او و از شجاعت و دلیری مزاری بزرگ حرف زد .
و بعد استاد حاجی محمد مخقق رهبر حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان و رییس کمیسیون امور
دینی فرهنگی معارف و تحصیلات عالی ولسی جرگه صحبت نمود در باره مزاری و عدالت خواهی و
جاودانگی او وی گغت هر قدر که ما از سالگرد شهادت مزاری دور و دور تر شویم مزاری بزرگ در قلب
های مردم افغانستان نزدیک و نزدیک تر می شود و مزاری بزرگ همیشه جاودانه است .
و بعد از آن پیام ریس جمهور کرزی به خوانش گرفته شد و همچنان پیام حزب جنبش ملی افغانستان
به خوانش گرفته شد ...........
و هم چنان در این مراسم داکتر عبدالله عبدالله کاندید پیشین ریاست جمهوری و یک تعداد مقام های
بلند پایه دولتی دیگر صحبت نموذ.
نوشته شده توسط عبدالاحمد (هزاره)
تاریخ معاصر هزاره ها
قسمت اول
آغاز تحقیقات در باره هزاره شناسی
اصلیت و بنیادی تاریخی هزارهها در جریان سالهای متمادی از طرف تاریخ دانان مورد جروبحث قرار گرفته، بسیاری معلومات هائیکه در باره ای هزاره ها تنها به شکل ارائه ای گزارشات پایه گذاری شده و توسط نمایندگان کشور هائی مختلف مانند انگلستان و روسیه با یک هدف معین سیاسی نوشته شده اند. تعداد زیادی از انها از نگاه ارزش اکادیمیکی قابل شک و تردید بوده و اکثراً منشآء معلوماتی آنها از دست هائی دوم سرچشمه میگیرند و به مقاصد سیاسی انترو پولو جیستیکی (مردم شناسی) و هدف تاریخ نویسیی استفاده گردیده است، آکثراً این معلوماتها از طریق غربی ها و مسافرینیکه برای سیاحت میرفتند منشاء گرفته اند.
ثانیا. مسا ئیلی را که آنها باید در باره ای هزاره ها می آموختند و یا نوشته میکردند صرف از طریق ترجمان و یا از تکست های دست دوم استفاده میکردند و حتی خود نویسنده هیچ وقت از افغانستان دیدن و مشایعت نمی کرد.
سوم. انحصاری قدرت و تبعیض نژادی توسط حکومات ستمگر در مقابل هزارهها در باره ای اداره و قدرت چندین قرنی نه تنها منجر به کمبود رشد سیاسی و اقتصادی در هزارستان شد، بلکه همچنان باعث عدم رشد نهاد هائی فرهنگی و تاریخی در افغانستان نیز گردیدند.
چهارم. تحقیقات سیستماتیک و علمی تاریخ هزاره ها اضافه تر پیچیده تر شده میرفت. به علت هائی اینکه مسائیلیکه در مورد این مردم نوشته می گردید مطالعاتی عمومی و وسیع در ایران و افعانستان و هندوستان و (پاکستان امروز) جمع بندی و گرد آورده میشدند. با وجودی آنهم این تحقیقات در باره ای هزاره ها هیچ وقت مورد قبول واقع نگردید از طرف قدرت حاکمه در افغانستان کنترول می گردید و دانشمندان داخلی به این موضوع جلب و تشویق نمیگردیدند.در حالیکه برای یک عالم غربی پیشبردِ چنین تحقیقات با موجودیت پرابلم هائی سیاسی از یک طرف و پیچیدگی های منطقوی ازطرف دگر تقریباغیر ممکن بود. بر علاوه، یک عالم غربی در جریان این مدت اجازۀ رفتن به افغانستان مرکزی را باید از حکومت مستبد تقاضا میکرد. این دلایل مانع یک تحقیقات و پژوهش واقعی در مورد تاریخ هزاره ها گردیده اند.
پنجم. به نسبت موجودیت تبعیض نژادی و تفوق ملی توسط دولت مرکزی در رابطه با هزاره ها ورود آزاد و دسترسی به اکثریت اسناد هائی با ارزش سیاسی تاریخی و دست اول توسط هزاره هائی مختلف، خانواده ها و شخصیتهائی انفرادی نگهداری و محافظت میشدند به طوری عادی غیر ممکن بودند. بسیار مسائیل در تاریخ افغانستان و خاصتاً تاریخ هزاره ها تا به امروز نا معلوم باقی مانده است.
در نتیجه این یک واقعیت است که کار بسیار اندک در افغانستان از طرف مردمان ارجل و عمومی پیش برده شده، ولی کار ناچیزیکه ازطرف علمای خود افغانستان درین رابطه وقف گردیده اند،متآسفانه بخش اعظم آن و حتی اضافه تر از تکرار در بررسی و قضاوت نظریاتی دانشمندان غربی که خود این نظریات دارای نواقصات و کمبودیهای زیاداند مصروف گردیدند. در ضمن هیچگونه کار معتبر، بنیادی و اکادیمیکی از طرف علما و جامعه شناسان وجود ندارند، وعوامل عمده آن موجودیت تیوریهائی مختلف و عدم تحقیقات علمی و اجتماعی دانشمندان و علما بخصوص در بخش هائی علوم مردم شناسی(انتروپولوجی) و جامعه شناسی افغانستان می باشد.
تاریخ حکایت طولانی انسان ها و داستان گذر بشریت از مرزهای حیوانیت به تمدن های بزرگ است. انسان ها طی نسل های پی درپی، حاصل دست رنج گذشتگان خود را توسعه دادند و به پیش رفتند. هر قومی بر ویرانه های اقوام پیشین مستقر شدند و هر یک گمان بردند که عالی ترین محصول همه تاریخ شده اند ولی پس از چندی غفلت ها و غرورها آنها را هم در خود گرفت.
اما آنچه بر جای ماند، دستاوردهای تمام بشریت بود که خواه نا خواه، از هر قومی به قومی دیگر منتقل می شد. تمدن ها از پی هم ظاهر شدند و به مرورو در طی قرن ها، هنر و معماری و علوم و دیگر دستاوردهای انسانی را گسترش دادند.
انسان این موجود پیچیده، گاهی فجایع فراوانی به بار آورده و گاه عالی ترین نمونه های انسانیت را به پیشگاه تاریخ معرفی نموده است. اما به هر حال باید دانست که هرچه شده است، حاصل دسترنج خود انسان است. لذا هرچه هستیم و هرآنچه می خواهیم باشیم یا آرزویش را داریم، محصولی است که زمینه ها و نیازهایش را می توان مهیا نمود و می توان از نو ساخت و پدید آورد.
بررسی تاریخ در واقع، به معنای برخورد با سرگذشت تلخ وشیرین مردم یک سرزمین است. سنت تاریخی چنان میشود که گاهی قهرمانان یک سرزمین، در آن سوی دیگر دشمنان فراموش نا پذیر مردم اند.
تاریخ ملی هر قومی، یاد نامه و حافظه ی سرزمین آنها است. اهمیت تاریخ، در حقیقت یابی آن نهفته است. پیش از تاریخ نگاری، به اندیشه های حقیقت بین، انصاف محور و تاریخ نگراحتیاج است. تاریخ نگار باید بستر تاریخ (جامعه)، محور تاریخ (مردم)، رفت و گذر تاریخ (عنصر زمان) و باور تاریخ (تمدن و فرهنگ ملی اقوام) را با دید انصاف نگری ببیند.
تشخيص اصلی هويت بومی و تاريخی هزاره، مستلزم تبيين واقعيت های تاريخی و برداشت شواهد و قراين از عمق جامعه هزاره بادرنظرداشت شيوه های معين تحريف هويت تاريخی اقوام تحت استبداد بخصوص هزاره ها از طرف حاكمان سركوبگر و استبدادی دوره های مختلف افغانستان مي باشد.
داكتر سيد عسكر موسوی، ديدگاه خود را درمورد قديمی بودن هزاره ها درين سرزمين با تذكار معلومات ارايه شده در مورد كوشانی ها و يفتلی ها در تاريخ مرحوم غبار، چنين جمع بندی مي نمايد :
«برای اين منظور ما نيازمند بررسی تاريخ گذشته باميان - مركز هزاره جات - و تنديس های قديمی بودا هستيم.....
![]()
قسمت دوم
زیستگاه اصلی ملیتِ هزاره
افغانستان کشوریست که اقوام و قبائیل مختلف در آن زندگی می نمایند و هر کدام آنان دارای هویت تاریخی و فرهنگ غنی مختص بخود می باشد. هزارجات سرزمین پوشیده از کوهها و صخره هائی بلند و عظیم است که عظمتش نه تنها طبیعت کوهستانی است بلکه در پشت کار و اراده ای مرد آبدیده –قدامت تاریخی این سرزمین اسطوره در برابر تهاجمات مهاجمان بوده است.ساکنان صبور و مقاوم هزارجات یا هزارستان تنها مردم است که با غول های وحشی سردی و برودت – برف و باران از یک سو و از سوی دگر با فشار و اختناق فقر- گرسنگی و بی نوائی دست و پنجه نرم نموده است و بارهای از مشکلات و بد بختی را بر فراز قلل و در اعماق دشت ها و درههای عمیق و باریک این خطه باستانی بدوش می کشند و با سهولت با موانع رزم میدهد و در واقع فاتح تمام موانع و صخره های تسخیر ناپذیر خویش هستند. هزارجات سر زمین باستانی و تاریخی است، وقتیکه نام این خطه ای تاریخی می بریم همه بیاد شهر غلغله، شهر ضحاک، بند امیر و از همه مهمتر مجسمه های بزرگ صلصال و شمامه می افتد. موقعیت هزارجات در جهان معاصر در بخش از کوهستانی ترین ساحه ای کره ای زمین و از چشم انداز زمانی در تحتانی ترین پله ای تاریخ روی خط تصادم امواج طوفانزا و حادثه خیز اجتماعی و سیاسی قرار گرفته است. اما این منطقه روزگاری با گذشتن راه ابریشم تمدن شرق و غرب را با هم وصل می کنند.
در گذشته های دور هزاره جات کنونی - بنام های زیر یاد شده است: به گفته (بلیو)غر مارث که این نام در کتاب مقدس نیز آ مده است – به قول مرحوم غبار نویسنده افغانستان در مسیر تاریخ : قریب) ۵۰۰۰) سال پیش از هزاره جات بنام (ستا گید یا) نام بر ده شده است شا هان هزاره جات قبل از اسلام بنا م ها ی شیران بامیان از اولاده کوشانی و یفتلی و بعدآ بنام های هزار بنده – شار و ریو شاران یاد میشدند که عمدتآ در دو نقطه تاریخی این سرزمین بنام های (پشین) یا افشین یکاولنگ کنونی و (سورمین) سر پل فعلی که پایتخت تابستانی و زمستانی ایشان بودند حکومت میراندند.
کنت کورت و بطليموس مورخين عهد سکندر کبير، فريبه جهانگرد فرانسوي، هنري فيلد کريستياتس محقق دنمارکي و جورج راورتي، از مورخان غربي. مقدسي، مولف گمنام حدودالعالم در ۹۵۹ ميلادي، ابي بکر مشهور به ابن فقيه، ابن خرداد در ۹۲۰ ميلادي، ناصر خسرو بلخي از مورخين اسلامي و همچنان هيوان تسنگ راهب چيني از موجوديت غرج الشار، غرجه، غرجستان، شاران غرجستان و موجوديت هزاره ها در غرجستان به کرا ت ياد نموده اند.
حکمرا نی شیران بامیان توسط غزنویان ساقط و بعد از آن غوری ها شنسبی ها – خوارزمی ها در هزاره جات حکو مت کردند با شکست خوارزم شاه شهر غلغله توسط لشکر چنگیز خان تخریب و به بامیان آ سیب زیادی وارد گشت.
اولاده چنگیز خان چندین قرن در بامیان و دیگر مناطق غرجستان حکومت کر دند و بعدآ اولاده تیمور لنگ درین ساحه تسلط یافتند و در زمان سلطان حسین بایقرا - امیر ذوالنون ارغون از طایفه ارغون از مغلان ایلخانی ایل تر خان اولین حاکم و امیر سلسله امرای ارغونیه در هزاره جات بود وی توانست قلمرو خود را تا کابل – قندهار – سند و فراه توسعه دهد. امرای ارغونیه مردمان دادگر- دانش پرور – هنر دوست بودند و مجموعآ از سال ۸۸۴- الی- ۹۶۴ – هجری قریب به هشتاد سال با سیاست و فراست حکومت کردند. امرای ارغونیه از جمله نیاکان مردم هزاره بوده است که در هزاره جات حکومت مستقل و دارای قلمرو وسیع را تشکیل و با درایت کامل اداره مینمودند.
مورخین عرب و خراسان هزاره جات را بنام های غرجستان – غرج الشار – گرستان یاد کرده اند و حدود اربعه آنرا از جانب غرب به هرات و بادغیس و از طرف شرق به کا بل – از سمت شمال به جوزجان و از سوی جنوب به غزنی پیوست دانسته اند. به قول ابن حقول تاریخ دان عرب غرجستان کشوری بزرگی بوده است که موسوم به مملکت غرجه یاد شده است.
در اغلب کتب تاریخ عرب و خراسان هزاره جات بنام غرجستان و هزارستان یاد شده که وسعت آن خیلی از وسعت کنونی آن فراتر بود و غور – بامیان و غزنی زابل و قسمت های از پروان و وردک را شامل میشد.
مسكن اصلي هزاره هاي ترك تبار، مراكز عمده غزني، زابل و كابل و تگين آباد بود و آنها نه بواسطه سامانيان بلكه توسط شخص اميرسبكتگين “سيويكتگين” به روايت هاي مختلف از مركز اصلي ترك ها يا غزني باستان منتقل شده اند.
آقاي حاج كاظم يزداني نظر استاد جاويد را اينطور مي آورد : «اين طائفه (هزاره) از اقوام اصيل و بومي اين سرزمين اند كه قبل از مغول (چنگيز) بنام غوزه يعني غرجستاني معروف بوده اند و سلسله شاهان غور و شارهاي باميان از ميان همين اقوام بوده اند، ».
هزارجات مناطق کوهی است و در افغانستان مرکزی واقع شده و خانه ای مردم هزاره است. این ساحه از نگاهی تاریخی هزارجات نامیده شده و بعضی ها آرزو دارند که بنام سابقه ای آن مراجعه کنند.
بامیان درهء ایست زیبا و خوش آب و هوا که زیبائی های طبعیت با اعجاز هنری بهم یکجا شده و این درهء قشنگ را در افاق جهان مشهور ساخته است، بامیان با نقاط دور و نزدیک خود مانند: شهر غلغله، شهر ضحاک، شهر سرخک، آژدهای سرخ در، دره های فولادی، ککرک، کالو، سوماره، آهنگران، اغرابات، خطه ایست بدیع که طبعیت در آن مجموعهء از شگفتی ها و زیبائی های خوش را گردهم جمع کرده و ذوق و هنر مجموعه دیگر از مظاهر بدیع هنری بدان افزوده است و خاطره های تاریخی بر هر صفحه آن یادگاری باقی گذاشته و از مجموع زیبائی هنری قدرت دست بشری و خاطره های تاریخی کتابی بمیان آمده است که اوراق آن روی صفحه های دامنه پر برف کوهای بابا و هندوکش گسترده شده است.
بامیان از روز گاران قبل التاریخ مرکز بود و باش و زندگانی شکاریان هندوکش بود، مغاره بزرگ و طولانی معروف به (چهل ستون) گواه این نظریه است با ظهور آئین بودائی و انتشار آن در افغانستان مخصوصأ با زمامداری کوشانشاهان بزرگ کنیشکا و هو ویشکا (از نیمهء دوم قرن دوم تا اخر قرن سوم، م) این دره اهمیت دیگری کسب کرد و در مدت بیش از ۸ قرن یکی از کانون های مجلل بودائی آسیای میانه شد، بامیان از نظر مملکت داری هم سوابق درخشانی دارد چه در دورهء پیش از اسلام و چه در دورهء اسلامی غوری تاریخ افغانستان مرکز قلمروی بود که در بعضی اوقات حدود و ثغور آن تخارستان را در شمال و کابلستان را در جنوب هندوکش در بر میگرفت.
فاصله بامیان از کابل ۲۴۵ کیلومتر است که با هر گونه وسایل نقلیه عراده دار میتوان آنرا در ظرف ۷ ساعت طی نمود، بامیان برعلاوه بر پیکر های شگفت انگیز خود و مجموعه معابد مربوطه که معاینه هر کدام آن در قدم اول برای هر سیاحی دلچسپ بود یکسلسله نقاط دیدنی دیگر دارد که برخی از نظر تاریخ و برخی از نظر محاسن طبیعی و برخی دیگر از نظر شکار و صید ماهی خالدار، خالی از دلچسپی نیست. غیر از پیکر های بزرگ بودا مجسمه دیگر به بلندی ده متر در درهء ککرک است، درهء ککرک در جناح جنوب شرق بامیان افتاده، آثار دیگر تاریخی این دره شهر ضحاک و شهر غلغله است که بیشترخاطرات دورهء غوری و خوارزمشاهی و خرابکاری های چنگیز بدانها تعلق میگیرد، نواسه چنگیز در شهر ضحاک بدست سپاهیان رشید جلال الدین منکبرنی کشته شد و شهر غلغله در اثر مقاومت شدید به امر چنگیز طعمهء حریق شد و زنده جانی در آن باقی نماند.
سیاستها وتاریخ معاصر هزاره ها
اصلیت هزاره ها
قسمت اول:
اصلیت و بنیادی تاریخی هزارهها در جریان سالهای متمادی از طرف تاریخ دانا ن مورد جروبحث قرار گرفته ، بسیاری معلومات هائیکه در باره ای هزاره ها تنها به شکل ارائه ای گزارشات پایه کذاری شده و توسط نمایندگان کشور هائی مختلف مانند انگلستان و روسیه با یک هد ف معین سیاسی نوشته شده است. تعداد زیادی از انها از نگاه ارزش اکادیمیکی قابل شک و تردید بوده و اکثرامنشآء معلوماتی آنها از دست هائی دوم سر چشمه میگرند و به مقاصد سیاسی انترو پولو جیستیکی ( مردم شناسی) و هدف تاریخ نویسیی استفاده گردیده است، آکثرا این معلوماتها از طریق غربی ها و مسافزینیکه برای سیاحت میرفتند منشائ گیرفته است .
ثانیا. مسا ئیلیرا که آنها باید در باره ای هزاره ها می آموختند ویا نوشته میکردند صرف ازطریق ترجمان ویااز تکست های دست دوم استفاده میکردند وحتی خود نویسنده هیچ وقت از ا فغانستا ن دیدن ومشایعت نمی کردند.
سوم. انحصاری قدرت وتبعیض نژادی توسط پتانها در مقابل هزارهها در باره ای اداره و قدرت 200 دو صد ساله نه تنها منجر به کمبود رشد سیاسی و اقتصادی در هزارستان شد بلکه همچنان باعث عدم رشد نهاد هائی کلتوری وتا ریخی در افغانستان نیز گردیدند.
چهارم . تحقیقات سیستماتیک وعلمی تاریخ هزاره ها اضافه تر پیچیده تر شده میرفت . به علت هائی اینکه مسا ئیلیکه در مورد این مردم نوشته میشد مطالعا تی عمومی ووسیع در ایران و افعا نستان وهندوستان و( پاکستان امروز ) جمع بندی و گرد آورده میشدند. با وجودی آنهم این تحقیقات در باره ای هزاره ها هیچ وقت مورد قبول واقع نگردید از طرف قدرت حاکمه در افغانستان کنترول می گردید و دانشمندا نی داخلی به این موضوع جلب و تشویق نمیگردیدند .در حالیکه برای یک عالم غربی پیشبرد ی چنین تحقیقات با موجودیت پرابلمهائی سیاسی از یک طرف و پیچیدگیهائی منطقوی از طرف دگر تقریباغیر ممکن بود .بر علاوه یک عالم غربی در جریان این 200 سال ا جازه رفتن به افغانستان مرکزی را باید از حکومت پتان ها تقاضا میکردند . این دلائیل مانع یک تحقیقاتی وپژوهش واقعی در مورد تاریخ هزاره ها شده است.
پنجم . به نسبت موجود یت تبعیض نژادی و تفوق ملی توسط دولت مرکزی در رابطه با هزاره ها ورود آزاد و دسترسی به اکثریت اسناد هائی با ارزش سیاسی تاریخی و دست اول توسط هزاره هائی مختلف، خانواده ها و شخصیتهائی انفرادی نگهداری و محافظت میشدند به طوری عادی غیر ممکن نبودند.
بسیار مسا ئیل در تاریخ افغانستان و خاصتا تاریخ هزاره ها تا به امروز نا معلوم باقی مانده است.
در نتیجه این یک واقعیت است که کار بسیار اندک در افغا نستان از طرف مردمان ارجل و عمومی پیش برده شده، ولی کار ناچیزیکه از طرف علمائی خود افغا نستان درین رابطه وقف شده است متآسفانه بخش اعظم آن و حتی اضافه تر از تکرار در بررسی و قضاوت نظریاتی دانشمندان غربی که خود این نظریات دارائی نواقصات و کمبودیهای زیاداست مصروف شدند .در ضمن هیچگونه کار معتبر، بنیادی و اکادیمیکی از طرف علما و جامعه شناسان وجود ندارند نویسنده اظهار میدارند که این نظریات شخصی من است وعوامل عمده آن موجودیت تیوریهائی مختلف و عدم تحقیقات علمی و اجتماعی دانشمندان وعلما بخصوص در بخش هائی علوم مردم شناسی(انتروپولوجی) وجامعه شناسی افغانستان می باشد.
تاریخ حکایت طولانی انسان ها و داستان گذر بشریت از مرزهای حیوانیت به تمدن های بزرگ است. انسان ها طی نسل های پی درپی ، حاصل دست رنج گذشتگان خود را توسعه دادند و به پیش رفتند. هر قومی بر ویرانه های اقوام پیشین مستقر شدند و هر یک گمان بردند که عالی ترین محصول همه تاریخ شده اند ولی پس از چندی غفلت ها و غرورها آنها را هم در خود گرفت.
اما آنچه بر جای ماند ، دستاوردهای تمام بشریت بود که خواه نا خواه ،از هر قومی به قومی دیگر منتقل می شد. تمدن ها از پی هم ظاهر شدند و به مرورو درطی قرن ها ، هنر و معماری وعلوم و دیگر دستاوردهای انسانی را گسترش دادند.
انسان این موجود پیچیده ، گاهی فجایع فراوانی به بار آورده و گاه عالی ترین نمونه های انسانیت را به پیشگاه تاریخ معرفی نموده است. اما به هر حال باید دانست که هرچه شده است ، حاصل دسترنج خود انسان است. لذا هرچه هستیم و هرآنچه می خواهیم باشیم یا آرزویش را داریم ، محصولی است که زمینه ها و نیازهایش را می توان مهیا نمود و می توان از نو ساخت و پدید آورد.
بررسی تاریخ در واقع، به معنای برخورد با سرگذشت تلخ وشیرین مردم یک سرزمین است. سنت تاریخی چنان میشود که گاهی قهرمانان یک سرزمین، در آن سوی دیگر دشمنان فراموش نا پذیر مردم اند. بطور نمونه مردم ما نام سلطان محمود و احمد شاه درانی را فاتحان کبیر می خوانند. در حالی که هردو برای مردم هندوستان، غارتگران کبیر هستند.
تاریخ ملی هر قومی، یاد نامه و حافظه ی سرزمین آنها است. اهمیت تاریخ، در حقیقت یابی آن نهفته است. پیش از تاریخ نگاری، به اندیشه های حقیقت بین، انصاف محور و تاریخ نگراحتیاج است. تاریخ نگار باید بستر تاریخ ( جامعه )، محور تاریخ ( مردم ) ، رفت و گذر تاریخ ( عنصر زمان ) و باور تاریخ ( تمدن و فرهنگ ملی اقوام ) را با دید انصاف نگری ببیند.
تشخيص اصلی هويت بومی و تاريخی هزاره، مستلزم تبيين واقعيت های تاريخی و برداشت شواهد و قراين از عمق جامعه هزاره بادرنظرداشت شيوه های معين تحريف هويت تاريخی اقوام تحت استبداد بخصوص هزاره ها از طرف حاكمان سركوبگر و استبدادی دوره های مختلف افغانستان مي باشد .
داكتر سيد عسكر موسوی، ديدگاه خود را درمورد قديمی بودن هزاره ها درين سرزمين با تذكار معلومات ارايه شده در مورد كوشانی ها و يفتلی ها در تاريخ مرحوم غبار ، چنين جمع بندی مي نمايد :
« برای اين منظور ما نيازمند بررسی تاريخ گذشته باميان - مركز هزاره جات - و تنديس های قديمی
بودا هستيم.....

ازنظر تاريخی ، آيين بودائی حداقل ۱۵۰۰ سال قبل از حمله مغول ها به خراسان “ افغانستان امروز “ بطور وسيع در جنوب هندوكش حاكم بود ، به گونه ای كه اين آيين ، سالانه هزاران زائر چينی را به باميان مي كشانيد . مهم آنكه اين ناحيه برای چند قرن جايگاه دائمی برای گسترش نژاد زرد شد . دره باميان طی قرن اول ميلادی يكی از مراكز گسترش بوديسم بود .
باميان در آنزمان بخشی از امپراتوری كوشانی “ 40ـ 220 “ و تحت تأثير فرهنگ و مذهب بودائی بود . كوشانی ها اصولا جزو قبايل “ ستی “ بودند و در منطقه ای به امتداد كاشغر تا شمال “ دريای بلخ “ به سر مي بردند . شرقی ترين قبايل ستی “ یوچی “ ناميده ميشدند .
كوشانی ها از ميان یوچی ها برخاسته بودند و به دنبال جنگ های قبيلوی به سرزمين های جنوب آمودريا كشانده شدند . اگرچه امپراتوری كوشانی ها در 220 ميلادی در شمال هندوكش ازهم پاشيد اما كوشانيان تا سال 425 ميلادی در جنوب هندوكش به فرمانروائی خود ادامه دادند .
بوديسم در قرن سوم پيش از ميلاد توسط راهبان بودائی به نواحی جنوب كوه های هندوكش عرضه شده بود . با توجه به سكه های قديمی پيدا شده در باميان ، نقاشي های روی ديوار های معبد و اطراف تنديس های بودا ، نقاشی های به جا مانده از زمان آخرين شاهان كوشانی و همچنين شكل فزيكی تنديس ها ، مي توان چنين نتيجه گرفت كه ساكنان اين منطقه تا حدود 2300 سال پيش دارای همان تركيب فيزيكی صورت بوده اند كه هزاره های امروز هستند . بدين ترتيب چهره مغولی ساكنان هزاره افغانستان شمالی را مدت ها پيش از حمله چنگيز خان و امير تيمور كه ظهور آنها در صحنه تاريخی نسبتا جديد است ، جستجو كرد .
يفتلی ها “ 566 - 425 “ ، جانشينان امپراتوری كوشانی نيز به قبايل ستی با همان تركيب فزيكی و چهره تعلق داشتند . تأثير يفتلی ها را تا زمان پيدايش كلمات تركی در هزارگی ميتوان دنبال كرد . البيرونی رد پای يفتلی ها را تا ترك های تبت باز مي گرداند و اولين فرمانروای اين سلسله ـ که بيش از شصت فرمانروا داشته است ـ را “ برها تاگين “ يا” بَرَه تاگين “ ميشناسد . آخرين حاكمان تاگين “ تگين “ ، غزنوی ها بودند كه در حدود هزار سال پيش در غزنی حكومت كردند
پس از يفتلی ها ، نواحی جنوبی آمو دريا تحت فرمان سلسله های ترك آسيای مركزی و شرقی درآمد كه بيش از هزار سال بر آن جا حكومت كردند . مسلما طی اين دوره ، هزاره جات امروز تا حد زيادی ازين مردمان فاتح نيز تأثير پذيرفت .
بنابرين ، مدت ها پيش از ظهور مغل ها ، ساكنان هزاره جات امروز در معرض تآثيرات اقوام قديمی تر و ترك زبان با ويژه گی های فزيكی شبيه مغل ها قرار گرفتند » .
بابه مزاری
زادگاه
رهبر شهيد عبدالعلی مزاری در سال ۱۳۲۶ هجری شمسی در روستای نانوايی چهار کنت از توابع ولايت بلخ چشم به جهان گشود. پدرش حاجی خداداد زراعت پيشه و مالدار بود. خانواده حاجی خداداد اصلا از سرخجوی ورس به ترکستان مهاجرت کرده بودند ـ دورانی که عبدالعلی مزاری به دنيا آمد، خانواده ی او چون بسياری های ديگر در زمستان به قشلاق و در تابستان به ييلاق می رفتند. عبدالعلی نيز چون ديگر اطفال در دامداری و زراعت به خانواده کمک می کرد. در کنار اين دروس ابتدايی را زمستان ها در مدرسه ی نانوايی فرا گرفت. سپس به صورت تمام وقت تعليمات دينی را در مدرسه چهارکنت و مزار شريف ادامه داد.
تحصیلات ابتدایی
عبدالعلی در نوجوانی، پر شور و دلير بود. وقتی در مدرسه ی چهارکینت درس می خواند، به انتقاد از بی کفايتی مسولين مدرسه پرداخت و در يک مورد خواستار تقسيم گندم مدرسه ميان طلاب فقير شد. وقتی مسولين به اعتراضات او و طلاب توجه نکردند، عبدالعلی با جمعی از دوستانش قفل انبار مدرسه را شکستند و به دست خود گندم را ميان طلاب فقير توزيع کردند.
رهبر شهيد هنوز بيست ساله نشده بود که با چهره های مبارز زمانش آشنا شد. در همين سنين است که با شهيد اسماعيل بلخی از نزديک آشنا می شود و بلخی، عبدالعلی جوان را تشويق به تداوم تحصيل و خدمت عسکری می کند. در سال ۱۳۴۸ هجری شمسی رهبر شهيد به خدمت عسکری می رود و دوران عسکری را در کابل، خوست و گرديز سپری می کند. در ضمن خدمت، درسش را نيز نزد يک مولوی سنی مذهب افغان ادامه می دهد.
خدمت سربازی برای مزاری بسيار آموزنده بود. از يکسو به او کمک شد که با محروميت هزاره های ديگر مناطق افغانستان آشنايی بيشتر پيدا کند و از سوی ديگر محروميت اقوام غير هزاره کشور را نيز از نزديک مشاهده نمايد. علاوه بر اين، بيش از پيش با ساختار پر از فساد و تبعيض دولت حاکم آشنا گشت.
ادامه تحصیلات در خارج
عبدالعلی با ختم خدمت سربازی مدت کوتاهی در افغانستان می ماند. بعد چون بسياری های ديگر برای ادامه ی تحصيلاتش به ايران می رود. در سال 1350 هجری شمسی قم را به عنوان محل تحصيلش انتخاب می کند. اين سالها در ايران اوج مبارزات ضد شاهنشاهی است. مبارزات ضد سلطنتی مردم ايران و فضای سياسی و فکری آن روز حوزه علميه قم، مزاری را بيشتر از گذشته به فعاليت های سياسی و جريان های انقلابی علاقمند می سازد. نظام فرسوده ی شاهی افغانستان بدتر از شاهنشاهی ايران غرق فساد بود. او افغانستان و محروميت ها را ديده بود. با حلقات مبارزان شيعه و هزاره افغانستان ارتباط و دوستی نزديک داشت. بنابرين مزاری در مدت کوتاهی با رهبران انقلاب ايران آشنا شد. سفری به نجف رفت و با آيت الله خمينی از نزديک ديدار کرد. بعد از سفر نخستش چندين بار ديگر نيز به نجف رفت و آمد نمود.
سال های اقامت مزاری در ايران، عراق، سوريه، پاکستان و ترکيه پر از شور و تلاش بود. رهبر شهيد در کنار فعاليت های سياسی و همکاری و همفکری با شخصيت های رده اول انقلاب، در سال 1355 موفق شد تا درس سطوح حوزه را به پايان برساند.
فعالیت های سیاسی
سرانجام فعاليت های گسترده سياسی «رهبر شهيد» باعث بازداشت او توسط سازمان امنيت و اطلاعات کشوری ايران شد و او را چندين ماه در زندان اوين تهران زندانی و شکنجه کرد. تا اينکه در سال 1365 هجری شمسی توسط ساواک از ايران اخراج شد. مزاری به کابل رفت و در کابل با ديگر مبارزان شيعه و هزاره اقدام به تشديد فعاليت های سياسی و فرهنگی نمود. از جمله کتابخانه ای در شهر مزار شريف ايجاد کرد.
در خزان 1365 هجری شمسی برای بار دوم به ايران سفر کرد. چون در ايران تحت تعقيب و ممنوع الورود بود، مجبور شد که به نام بدل و به صورت مخفيانه وارد ايران شود. برای جلوگيری از بازداشت دوباره توسط «ساواک» جای ثابتی برای اقامت نداشت و مدام در رفت و آمد ميان کشورهای عراق، ايران، سوريه، ترکيه و پاکستان بود. در سال 1357 تحولات بزرگی در منطقه روی داد. در ايران انقلاب اسلامی به رهبری آيت الله خمينی به پيروزی رسيد و در افغانستان کودتای هفت ثور اتفاق افتاد. به دنبال کودتای هفت ثور و قيام سه حوت 1357 مردم چهارکینت، «رهبر شهيد» به زادگاهش بر گشت و در کنار مجاهدين به جنگ مسلحانه با دولت خلق و پرچم و متجاوزان شوروی پرداخت. در همين سال ها با همکاری و هماهنگی جمع کثيری از مبارزان شيعه و هزاره سازمان نصر افغانستان را بنيان گذاشتند.
رهبر شهيد در سال 1360 هجری شمسی برای اکمال و تدارکات جبهات دوباره مجبور شد تا به خارج سفر کند. بعد در سال 1365 به افغانستان بازگشت و اين بار تلاش نمود تا جبه هات گوناگون و بعضا متخاصم را متحد سازد. در اين راستا تقريبا از تمام جبه هات مجاهدين هزاره بازديد کرد. ثمره تلاش او و بسياری از ديگر فرماندهان و رهبران جبه هات جامعه هزاره در سال 1368 به ثمر نشست. تقريبا تمام احزاب سياسی هزاره در باميان با امضای «ميثاق وحدت» حزب وحدت اسلامی افغانستان را بنياد گذاشتند. تشکيل حزب وحدت اسلامی همانگونه که در تاريخ جامعه هزاره برجسته و ماندگار است، «رهبر شهيد» را نیز وارد مرحله ای تازه از زندگی سياسی ـ فکری اش کرد.
در سال 1368 هجری شمسی با تثبيت جايگاه حزب وحدت در داخل، «رهبر شهيد» همراه ديگر رهبران جامعه هزاره برای معرفی بيشتر حزب وحدت و مشوره با مردم و مسولين خارج از کشور به پاکستان و بعد به ايران سفر کردند. اين سفر تقريبا تا سال 1370 هجری شمسی ادامه يافت. در اين مدت، هيأت حزب وحدت با استقبال پر شور و بی سابقه ی مهاجرين خارج از کشور روبرو شد و اکثر مسولين خارج از کشور احزاب جامعه ی هزاره از تشکيل حزب وحدت استقبال و حمايت کردند. در اين مقطع تنها شيخ آصف محسنی قندهاری، رهبر حرکت اسلامی افغانستان با تشکيل حزب وحدت به بهانه های مختلف مخالفت نمود و تا پايان حاضر به همکاری نشد.
«رهبر شهيد» در سال 1370 تصميم گرفت که از طريق ولايت فراه به هزاره جات بازگردد. در مسير راه کاروان «رهبر شهيد» در ولايت فراه مورد حمله دشمن قرار گرفت و برای مدت طولانی از سرنوشت ايشان اطلاعی در دست نبود. در اين مدت، شخصی از علمای پشتو زبان و اهل سنت به نام محمد علی فراهی از دوستان دوران عسکری «رهبر شهيد» به ايشان پناه می دهد تا زمينه برای رفتن به باميان فراهم شود.
شورای مرکزی حزب وحدت در سال 1370 هجری شمسی، عبدالعلی مزاری را رسما به عنوان دبيرکل شورای مرکزی حزب وحدت اسلامی انتخاب کرد. اين انتخاب در وقتی صورت گرفت که از سرنوشت ايشان در ولايت فراه اطلاع دقيقی در دست نبود.
در اوايل زمستان 1370 هجری شمسی «رهبر شهيد» بعد از پشت سرگذاشتن خطرات بسيار از طريق ولايت فراه خود را به باميان رساند. چندی بعد از اين، هيأتی به نمايندگی از نظاميان سه قوم ازبيگ، تاجيک و هزاره در دولت کابل با حزب وحدت اسلامی تماس می گيرند. «رهبر شهيد» و حزب وحدت در ضمن حمايت از قيام آنان، هيأتی را به تالقان و پنجشير می فرستد تا با احمد شاه مسعود و ديگر فرماندهان جمعيت اسلامی در اين راستا هماهنگی کنند.
سرانجام به دنبال هماهنگی و همکاری حزب وحدت، شورای نظار و نيروهای ازبک و ترکمن قيام بر ضد دولت نجيب از صفحات شمال آغاز شد و در مدت کوتاهی دولت در سرتاسر افغانستان سقوط کرد و کابل نيز به دست نيروهای مخالف دولت افتاد. «رهبر شهيد» به دنبال سقوط دولت از طريق مزار شريف وارد کابل می شود و در غرب کابل مستقر می گردد.
استقرار مزاری در کابل، سر آغاز مقاومت پر افتخاری است که در تاريخ جامعه ی هزاره و افغانستان تعبير به «مقاومت غرب کابل» می شود. پيروزی مجاهدين، سقوط دولت نجيب و به قدرت رسيدن دولت ربانی محصول همکاری و هماهنگی سه جريان حزب وحدت، شورای نظار و نيروهای جامعه ازبک و ترکمن بود. اما شورای نظار بعد از جابجايی در کابل بر خلاف تصور همه در صدد حذف متحدين ديروزين خود ـ حزب وحدت اسلامی و جنبش ملی اسلامی برآمد. هزاره ها و ازبک ها و ترکمن ها با جان نثاری و قبول خطرات بسيار زمينه را برای به قدرت رسيدن دولت ربانی فراهم کردند و شورای نظار با تکيه به اين دو نيرو جايگاه خويش را در کابل در برابر حزب اسلامی و ديگر رقيبانش تحکيم بخشيد. اما با اين وجود، انحصار طلبی و تماميت خواهی شورای نظار به حدی اوج گرفته بود که از درک اين واقعيت بسيط عاجز بودند و نمی توانستند درک کنند که بدون نيروهاي که آنان را به قدرت رسانيده بودند، توان اداره کشور را ندارند. در نتيجه، مزاری بر خلاف تصورات پيشينش در غرب کابل رهبری مقاومت بر ضد دولتی را بر عهده گرفت که در پيروزی آن خود نقش محوری و تعيين کننده داشت. مقاومت حزب وحدت بر ضد تهاجمات دولت ربانی تقريبا سه سال به درازا کشيد. در اين مدت، تشکيل شورای هماهنگی متشکل از حزب وحدت، جنبش ملی اسلامی، حزب اسلامی و جبهه نجات از ابتکارات «رهبر شهيد» بود. حزب وحدت در برابر تهاجمات سنگين دولت ربانی که عموما از هوا و زمين صورت می گرفت يکی از بی نظيرترين مقاومت های تاريخ کشور را در برابر دولت های مزدور و خودکامه به يادگار گذاشت.
دولت ربانی علاوه بر تحميل جنگ های خونين و تصفيه قومی در بعضی محله های غرب کابل، تلاش نمود تا حزب وحدت را از درون متلاشی کند. با هزينه بسيار عناصری را در درون حزب وحدت پرورش داد که منجر به جنگ 23 سنبله 1373 شد. 23 سنبله با تمام سختی ها و تلخی هايی که برای مقاومت غرب کابل داشت در فرجام عمليات ناموفق برای دولت ربانی بود.
شهادت بابه مزاری
در اواخر سال 1373 جنبش نوظهور طالبان تا نزديکی های کابل پيشروی کردند. ظهور طالبان تمام معادلات قدرت در افغانستان و مخصوصا در کابل و اطراف آن را دگرگون نمود. «رهبر شهيد» در آغاز با فرستادن بخشی از زبده ترين نيروهای خويش به ولايت غزنی به مقاومت در برابر پيشروی طالبان پرداخت. نيروهای اعزامی حزب وحدت در آغاز موفق شدند مواضع طالبان را در اطراف شهر غزنی متصرف شوند. اما به دنبال عدم همکاری نيروهای محلی آنان نتوانستند جبهه ای موثر بر ضد طالبان در غرنی فعال سازند.
با شکست طرح فعال ساختن جبهه در ولايت غزنی، «رهبر شهيد» مذاکرات با طالبان را که از چندی پيش آغاز شده بود جدی تر دنبال نمود. در عين زمان در تلاش بود تا به توافقاتی با دولت ربانی نيز دست يابد. با کنار رفتن حزب اسلامی و مستقر شدن طالبان در چهار آسياب غرب کابل در محاصره کامل قرار گرفت. «رهبر شهيد» تلاش بسيار نمود تا با يکی از دو طرف به توافق برسد. تلاش ها در راستای توافق با دولت و پيشنهاد دفاع مشترک بی نتيجه بود. در آخرين روزهای مقاومت غرب کابل، نيروهای دولتی حملات بسيار شديدی را از مناطق مختلف بالای غرب کابل از زمين و هوا آغاز کردند. در اين جنگ ها بر خلاف گذشته از يکسو حزب وحدت در محاصره و تمام راه های اکمالاتش را از دست داده بود و از سوی ديگر در برابر حملات دولت تنها دفاع می کرد. حزب اسلامی کاملا از خطوط اول عقب نشينی کرده بود و نيروهای جنبش نيز کارآيی سابق خود را نداشتند.
سرانجام با وجود تلاش های مداوم سياسی و مقاومت بی نظير نظامی، حزب وحدت اسلامی در غرب کابل شکست خورد و «رهبر شهيد» در ۲۲ حوت 1373 در چهارآسياب به دست طالبان به شهادت رسيد. شهادت مزاری جامعه هزاره را تکان داد. طالبان تلاش نمود تا از پذيرش مسوليت شهادت «رهبر شهيد» شانه خالی کند و شهادت او را بيشتر يک سانحه هوايی وانمود سازد.
آری، عاقبت مزاری در ۲۲ حوت 1373 شهيد شد. مقاومت غرب کابل شکست خورد. هزاره ها در پايان يک صد سالگی مقاومت خويش بزرگ ترين رهبر تاريخ معاصرشان را از دست دادند. اما مزاری از غزنه تا باميان، از باميان تا بلخ، از ميان دره ها و کوه های سر به فلک کشيده هزارستان با تن پاره پاره، با چهره ای سرخ، زمستان سفيد مردمش را خونين تن کرد تا عدالتخواهی را به دروازه هر خانه قومش ببرد و در زمستان انسانيت و عدالت و در عصر طالبان ستم و دولتمردان جنايت، عدالتخواهی را هميشگی سازد و حقانيت مقاومت برای حق را شهادت دهد. مزاری با خون سرخش عدالت را به گستردگی وطنش به ياد ها داد و در زندگی اش از حق هر شهروند وطنش گفت و با شهادتش درستی اين باور خويش را ثبت تاريخ کرد.
سرانجام در آغاز فصل لاله های سرخ ترکستان، در بهار 1374، مزار مزاری اش را به آغوش کشيد، عبدالعلی، فرزند پرشور و دليرش را که برای هميشه بابه مزاری مردم شده است.
روحش شاد، راهش پر رهرو و آرمان های انسانی اش جاودانه باد!
خواست من این است که دیگر هزاره بودن جرم نباشد!
تهیه کننده: عبدالاحمد




Mazari Square in western Kabul. Thank you !
گروههاي قومي زيادي در کشور ما زندگي ميکنند که در مقايسه با همديگر چه از لحاظ پيشينة تاريخي و موقعيت اجتماعي، تفاوتهاي بسياري باهم دارند. اما در اين ميان اين پرسش مطرح ميگردد که گروههاي قومي شيعه در افغانستان داري چه پيشينه و موقعيت اجتماعي ميباشند؟ به عبارت ديگر آيا گروههاي قومي شيعه تحت پوشش مذهبيشان با عنوان «شيعيان» موقعيتيکساني در تاريخ اين کشور داشتهانديا خير؟
براي پاسخ به اين دو پرسش، لازم است که سير کوتاهي به تاريخ افغانستان و پيشينة گروههاي قومي شيعه داشته و جايگاه هريک را در جامعة افغانستان مشخص نماييم تا روشن شود که اکنون موقعيت اجتماعي هزارهها چگونه مي باشد و وضعيت فعلي اين گروه قومي، محصول چه تلاشهاي بوده است. به عنوان مقدمه لازم است نگاه مختصري به نکات کلي مربوط به بحث داشته و در ضمن موقعيت اجتماعي ديگر گروههاي قومي را بررسي نماييم تا به خوبي روشن شود که هزارهها از جهت متغيّرهاي تأثيرگذار و متمايز کننده به لحاظ نژاد، زبان و مذهب در افغانستان، موقعيت اجتماعي آنها چگونه بوده است.
کشورافغانستان در عينِحالي که کشور تعامل اقوام هست، کشور کشمکشها، برخوردها ويا کشور اقوام گوناگون نيز ميباشد و سير حوادث و مسائل عمومي کشور در طي تاريخ دوصد سالة اخير در آن بر موقعيت اجتماعي گروههاي قومي شيعه بسيار تأثيرگذاربوده است. به عبارت ديگر، گروههاي قومي شيعه، مانند: هزارهها، سادات، قزلباشها، بلوچها و شيعيان تاجيک در هرات، به صورت پراکنده در نقاط مختلف افغانستان زندگي ميکنند که در اين ميان، تنها هزارههاست که اکثراً در نقطة مرکزي کشور به صورت دستهجمعي ساکناند. اما واقعيت اين است که پيشينهي تاريخي و موقعيت اجتماعي هرکدام به عنوانيک گروه قومي، بسيار متفاوت و قابل بحث است. چرا که پيشينة تاريخي و موقعيتاجتماعي گروههاي قومي شيعه در افغانستان کاملاً با هم متفاوت است. اين تفاوت، باعث شده است، موضعگيريهاي سياسي و اجتماعي آنها نيز متفاوت باشد. مثلاً قزلباشها که توسط نادرشاه افشار و احمد شاه ابدالي از ايران به افغانستان آمدهاند، در مرکز شهرها ساکن شده و همواره شغل اداري و تجاري داشتهاند و از آن جا که از لحاظ فيزيکي و ظاهري، تفاوتي با تاجيکها و پشتونها ندارند، هيچگاه مورد هدف تحقير اجتماعي قرار نگرفته و به عنوانيک گروه قومي از سوي حکومت پشتونها کوبيده نشدهاند، هرچند به خاطر شيعه بودن، ممکن است از تصدي سمتهاي بالاي دولتي بازمانده و در انجام آيينهاي مذهبي، دچار محدوديتها شدهاند. بنا براين، قزلباشها را ميتوان، به عنوان «يقّه سفيد»هاي نام برد کهيا به خاطر داشتن سمت دولتي ويا تجارت و کار در بازار مورد احترام بودهاند.
گروه قومي سادات نيز به خاطر انتساب شان به پيامبراکرم (ع) و ائمة طاهرين (ع) چه درميان اهلسنت و چه درميان شيعيان از احترام ويژهاي برخوردار بودهاند. افزون بر آن که از لحاظ فيزيکي نيز با پشتونها و تاجيکها شباهت داشته و از تحقير اجتماعي، رهايييافتهاند. بلوچها و شيعيان هراتي نيز وضعيت سادات را در کل افغانستان داشته و صرفاً به خاطر مذهب با پشتونها و تاجيکها متفاوت بودهاند. به اين دليل است که در افغانستان گروههاي قومييادشده (قزلباشها، شيعيانهراتي، بلوچهايشيعه) موقعيت اجتماعي و پيشينة تاريخييکسان و مشابهي دارند. اما هزارهها در افغانستان از سه جهت ـ به ترتيب اهميت ـ نژاد (ظاهر فيزيکي) زبان و مذهب، موقعيت اجتماعي و پيشينهي تاريخي متفاوت از بقيه را داشته و همواره مورد هدف تعصب، تبعيض، تحقير، توهين و حتي به عنوان شهروندان درجه دوم در کشور مطرح بودهاند. بديهي است که وجود اين وضعيت، در روابط ديگرگروههاي قومي شيعه با هزارهها نيز تأثيرگذاشته و نگاههاي آنها را نسبت به اين گروه قومي هم مذهب شان (هزارهها) تغيير داده است. بنا براين، ضروري است که در رابطه با موقعيت و پيشينة اجتماعي هزارهها به عنوانيکقوم مهم و ساکن در افغانستان، قدري توضيحدهيم:
تاريخ پر از فراد و فرود هزارهها با مصيبتها، تحقيرها، قتلعامها و اسارتها گرهخورده است. از زماني که دولتي به نام افغانستان تشکيل شده تا اکنون، هيچ قومي مانندهزارهها درد و رنج و بدبختي را نکشيده است؛ تا آن جاي کههزاره بودن در افغانستان به عنوانيکجرم و تحقير، تلقيشده است. اميرعبدالرحمان ميگويد: «هزارهها طايفهي زحمتکش و شجاع است. اگر اينها نبودند و کارهاي پر زحمت را انجام نميدادند، آن وقت مردم کابل مجبور بودند که خود مثل الاغ بار حملکنند.»
سرکوب سياسيهزارهها طي اين دوره در سراسر تاريخ افغانستان، به جز رويدادهاي 1880 تا 1901 (در زمان سلطنت عبدالرحمان) بيسابقه و منحصر به فرد بوده است. در سراسر اين دوره، هزارهها به صورت اسيراني در دستان پشتونها زندگي ميکردند. فريب و ترس مداوم و غير قابل تحمل کههزارهها در معرض آن قرارداشتند، روحيهي آنان را تضعيف کرد و اين برداشت را در آنان رشد داد که سرنوشت محتوم موجود نتيجه اعمال خود آنان است. تحقير و ارعاب هزارهها آشکارا اعمال ميشد. آنان، شهروندان درجه دوم به حساب ميآمدند و در عمل ـ اگر نه به صورت رسمي ـ تقريباً کليه حقوق و حمايتهاي قانوني از آنان سلب شده بود.
«در زمان صدارت شاهمحمود، عموي ظاهرخان (1325 ش ـ1946م) در جنگي که بين افغانها و هزارهها رخ داديک نفر شيعهي هزاره کشته شد ويک پاي شترکوچي، زخميبود. هزارهها (از بابت آن) تهمت زده شد و نتيجهي بازخواست و عدالت اسلامي و افغاني ظاهرخان چنين شد که به ورثة هزارهي مقتول از طرف قاتل، شش صد افغاني، ديه داده شد و به عوض زخم پاي شتر (که تهمت زده شد بود) مبلغ 3700 افغاني ازهزارهها گرفتهشد.»
علي داد لعلي پيرامون تحقير اجتماعيهزارهها مينويسد: «هزارهها در افغانستان بر حسب دستور و تلقينات حکومتهاي ظالم به نام مليت هزاره، به نام مذهب شيعه، به نام نژادبيني پوچوق کوبيده شده و کوچک گرديده و تبعاً خود هزارهها به حکم تلقين اين حقارت را به جان و دل ميخريده. تعدادي ازهزارههاي کابلي خود را به قزلباش، بيات و تاجيک منسوب کردهاند
نمونههايي از ذهنيتهاي منفي و تصورات قالبي درميان برخي از اقوام ساکن در افغانستان به وفوريافت ميشود. مثلاً خاطره اي کهيکي از آشنايان نگارنده به نام «حسين رسولي» از سالهاي جهاد در مقابل نيروهاي اشغالگر روسي( 1363 ) از ولايت زابل نقل ميکند، موئيد اين مطالب است. ايشان ميگويد:
«شبي تعدادي مجاهدين هزاره از ولسوالي مالستان که در جبهة «هنگي» استقرار داشتند، همراه با مجاهدين پشتون منطقه، عملياتي را بالاي ولسوالي «شاجوي» ترتيب داديم که اين عمليات تا صبح ادامه داشت. موقعيکه هوا روشن شد، ديگر فرصت برگشتن نبود، از مجاهدين پشتون منطقه خواستيم که ما را تا شبِ بعد در خانههاي خود جاي دهند و آن برادران هم پذيرفتند. وقتيکه من و دو مجاهد ديگر با فرماندهمان ـ شهيد بستانعليمجاهد ـ وارد خانه اي شديم، لحظهاي نگذشت که پيرزن خانه همراه با دختران و عروس خود آمده درمقابلما صف کشيدند و با حالت تعجبآميز ما را نگاهميکردند. در اينحاليک دفعه صداي پيرزن بلندشد و با زبان پشتو گفت: «واي! هزاره چشم هم دارد. بينيهم دارد و گوشهم دارد، مثل ما انسان است!»
حال اين سؤال مطرح ميشود که آن پيرزن دهاتي اين ذهنيت منفي را نسبت به قوم هزاره از کجا و چگونه پيدا کرده بود؟ چرا او تصور ميکرد هزارهها موجودات ديگري هستند؟ روشن است که وجوديک باور شديد تعصبآميز همراه با اغراق فراوان، باعث شده استيک زن دهاتي و بيسواد نسبت بهيک هموطنخود آنگونه بينديشد. از سويديگر، مشخص ميشود که اين باور،يک شبه به وجود نيامده است و از سابقة درازمدتِ وجود تعصب در روابط پشتون با هزاره در قريهها و قصبات دوردست کشور، حکايت دارد. اين گونه وضعيت که کم و بيش به صورتهاي مختلف در روابط بيشتر گروههاي قومي در افغانستان (همراه با شدت و ضعف آن) وجود دارد، نشان دهندة آسيبهايي در روابط گروههاي قومي در افغانستان ميباشد؛ آسيبهايي که بيشتر آنها بريک سري از پيشفرضها و تصورات قالبي استوار است.
اکنون از مجموع اظهارات فوق و تحقيقاتي که مورخين در بارة هزارهها انجام دادهاند، چنين به دست ميآيد که مسأله قومي و نژادي هزارهها در جهت تحقير و اعمال تبعيض نسبت به آنها نقش عمده را داشته است. ورنه، اگر مسأله مذهب و اعتقادات مذهبيهزارها آن قدر داراي اهميت بود، قزلباشها، سادات و شيعيان هراتي نيز شيعهاند، پس چرا با آنها مانند هزارهها رفتارنشده است؟ تنها اين هزارهها بودهاند که نهتنها تاوان اعتقادات مذهبي خويش را پرداخت کردهاند، بلکه تاوان قوميت خود را به مراتب، بيشتر و شديدتر پرداخت نمودهاند؛ تا آنجايي که از زمان تسلط اميرعبدالرحمان بر هزارستان تا زمان امانالله خان و قانون اساسي 1923 م 1302 ش تعداد زيادي ازهزارهها به عنوان برده زندگي ميکردند و سرانجام که به فتواي ملا فيضمحمد کاتبهزاره نظام بردگي لغو شد ، هزارهها اندکي نفس راحت کشيده و به همين جهت از امان الله در جنگ با حبيبالله کلکاني حمايت کردند
بنا برآنچه از نظر گذشت، موقعيت اجتماعي و تاريخي گروههاي قومي شيعه در افغانستان به هيچ وجهيکسان نيست، لذاست که براي قزلباشها سادات و شيعيان هراتي و... درک وضعيت پيشينة اجتماعي و تاريخي هزارهها سخت است. چون، به قوليکي از صاحب نظران علوم اجتماعي: «هنگامي کهيک گروه نژادي ويا قومي باور دارد که شيوههاي زندگياش برتراست و اعضايش از لحاظ هوشي بالاتر از ديگر گروههايند، به آساني نميتواند ابعاد و اهميت شيوههاي زندگي متفاوت با گروه خود را تشخيص دهد و ارزيابيکند.»
از اينروست که باتوجه به جو عمومي کشور عليههزارهها، اغلب گروههاي قومي شيعهي غير هزاره نيز همان باور و رفتاري را نسبت بههزارها داشتهاند که پشتونها و تاجيکها نسبت بههزارهها داشتهاند.
مثلاً:
آقاي رمضانعلي خان کندک مشر تعريف ميکرد زماني که در هرات انجام وظيفه ميکردم، شخصي به نزدم آمد و مرا به مهماني دعوتکرد و از اين که او را نميشناختم دعوتش را قبولنکردم. او خود را معرفي کرد که من شيعه هستم و دوست دارم با شما بيشتر آشناشوم و شما منزل مرا ببينيد تا با هم رفت و آمد داشته باشيم. بالاخره باگرفتن آدرس به او وعده دادم که فلان شب ميآيم. همانشب که به منزل او رفتم مشاهده کردم خدمتکار اويک جوانهزاره ميباشد. موقعي که غذاي مفصّل روي سفره چيده شد، ديدم آن جوان در دمِ در نشست، من او را صدا زدم که بيايد با ما غذا بخورد. ميزبان گفت: «عيب ندارد، ايشان بعداً غذا ميخورد.» من که اصرار ورزيدم، ميزبان در پاسخ گفت: «او نجس است»
ـ چرا ؟
ـ اوهزاره است.
از شنيدن اين حرف نفهميدم در کجاهستم و چه کار ميکنم، لذا کاسة قورمه را برداشته به سوي او پرتابکردم. ميزبان در حالي که لباسهايش پر از روغن قورمه شدهبود، حيرت زده به سويم نگاه ميکرد و نميتوانست چيزي بگويد. اما من گفتم: «نامرد! سر سفرهيخود به من فحش ميدهي و نجس ميخواني، مگر من هزاره نيستم؟» با اين سخن از جا بلندشدم و راه افتادم. صاحب خانه هرچند عذرخواست و اصرارکرد که حد اقل غذاخورده برويد، اما من از فرط ناراحتي نتوانستم دوباره سر سفره بنشينم. لذا بدون صرفغذا بهسوي خانه راه افتادم. البته طي مأموريتم زياد متوجه اين قضيه شدم که شيعيان هراتيهزارهها را به ديدهي تحقير مينگرند.
با توجه به نمونههاي کوچک ـ به عنوان «مشت، نمونهي خروار» ـ که از نظر گذشت، پيشينهي موقعيت اجتماعي هزارهها در افغانستان اين گونه بوده است و بنا براين، تنها يک «تصميم» مي توانست هزارهها را از اين موقعيت اجتماعي دردناک بيرون بکشد و آن تصميم در غرب کابل در داوايل دههي هفتاد به رهبري شهيد مزاري گرفته شد. شهيد مزاري با طرح انديشة «عدالت اجتماعي» و تأمين حقوق اقوام در کنار رسميتيافتن مذهب و اين که گفت: «ميخواهم که ديگر هزاره بودن در اين کشور جرم نباشد» به کالبد نيمهجان موقعيت اجتماعي هزارهها جان تازهاي بخشيد و هزارهها ضمن اين که هويت کتمان شدهي خويش را دوباره بازيافتند، به اين نکته دستيافتند که آنها هم جزء شهروندان افغانستان بوده و داراي حقوق شهروندي هستند وبايد در پاي اين باور پافشاري کرده و .براي دسيابي به آن هزينه پرداخت نمود. البته، ديگران هم با تثبيت تدريجي موقعيت اجتماعي هزارهها به اين باور رسيدند که مي توان با اين مردم زندگي نموده و روابط سياسي، فزهنگي و اجتماعي داشت. اکنون به برکت خودباوري و حرکت رو به رشد موقعيت اجتماعي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي هزارهها براي همهي مردم افغانستان اين حقيقت روشن شده است که هزارهها مردم با فرهنگ، با استعداد و وطن دوست اند که بدون حضور آنها در صحنههاي مختلف اجتماعي و سياسي نميشود کشور را به سمت رشد و شکوفايي به پيش برد؛ چه اين که هزارهها امروز بر محور شعار عدالت اجتماعي نه تنها خواهان تأمين حقوق برادري و برابري اقوام ساکن در افغانستاناند، بلکه بر اساس اين باور ديني، بر استقلال و تثبيت حاکميت ملي در کشور نيز تأکيد دارند.
سخن آخر اين که دستيابي هزارهها و حتي ديگر گروههاي قومي شيعه به شرايط و موقعيت فعلي ـ که قطعاَ نبايد به اين مقدار اکتفا کرد ـ نمي تواند بدون نقش استاد مزاري و انديشة بزرگ او مورد تحليل و بررسي همهجانبه قرار گيرد؛ زيرا نقش استادِ شهيد در دستيابي هزارهها و شيعيان به شرايط موجود نقش بسيار ممتاز و برجسته است که هر انسان واقعبيني با مقايسة وضعيت فعلي هزاره ها با وضعيت گذشتة آنها به آساني ميتواند به آن دست يابد.
از سوي ديگر از طرح اين موضوع، نبايد اين تلقي را داشت که تأکيد بر تثبيت موقعيت اجتماعي هزاره ها به عنوان يک گروه قومي، به معناي قومگرايي در برابر هويت ملي است و اين، نميتواند چندان قابل اهميت باشد. در پاسخ بايد گفت که اتفاقاّ بسيار هم اهميت دارد. چرا؟ براي اين که هرگاه جمعيت بيش از چند ميليون نفر يک کشور، هويت نداشته و موقعيت اجتماعي آن ها با چالش روبرو باشد، خود دليل آشکار بر متزلزل بودن پايههاي هويت ملي آن کشور خواهد بود. بنا براين، هرکسي که هويت و موقعيت اجتماعي چند ميليون شهروند يک کشور را ارتقا بخشد و آنها را در راستاي تثيبت هويت ملي جهت دهد، کار بسيار قابل توجه و با ارزش را انجام داده است.
ظلم های دوره عبدالرحمان بالای ملت هزاره
در عصر عبدالرحمان، هزاره ها موسوم به قوم کافر بودند و بنابر حکم وی هزاران هزار زن و دختر و پسر هزاره را به شمول دارایی و اراضی آنها متصرف شده و هیچ خانه ای نبود که دو یا سه تن از زن و دختر مردم هزاره را مالک نشده باشند. هزارستان به محل عبور و مرور و حتی هجوم تاجران اقوام مختلف از داخل و خارج از کشور به ویژه هندوها، جهت خرید و فروش هزاره ها تبدیل گردید. پشتونتباران قبایل جنوبی و شرقی افغانستان، خرید و فروش هزاره ها را به عهده داشتند که مخصوصا از طرف شب به زور وارد منازل مسکونی گردیده ودختران و پسران و حتی زنان شوهردار هزاره را به تاجران تازه وارد افغان، هندو، تورک، تاجک وسایر مردمان میفروختند. وقتی همه مردم ازین انسان فروشی مطلع گردیدند به صورت دسته و گروه در هزارجات میرفتند و سپاهیان نظام که به قیمت 5 تا 10 روپیه دختران و پسران را خریده بودند به قیمت 50 الی60 روپیه به آن تاجران اقوام گوناگون میفروختند و حتی زنان شوهردار هزاره و زنان مردهای را که اسیر گرفته بودند، نیز از خانه شان به زور آورده و میفروختند. پسران خانواده را پیش چشم والدین اش با ریسمان بسته و با چوب میزدند و با این کار والدین آنها را وادار میکردند که یا وجه نهفته شانرا بدهند و یا پیش چشم شان با کتک کاری پسرانشانرا می کشند.
حکایت چهل دختران که مطمئنا همه با نام آن آشنایی دارند، جز داستان زنان و دختران هزاره، روایت کسی دیگری نبود جز 48 دختر هزاره که به سرکردگی دختری به نام شیرین به خاطر فرار از تجاوز سپاهیان عبدالرحمان وترس از فروش وبردگی در حالیکه سپاهیان نظام ضد انسانی عبدالرحمان به دنبال آنها میدویدند، همه از کوه بلند گلخار واقع در ارزگان، خود را به پاین کوه پرتاب کردند وبدنهای ظریف شان تا دامنه کوه تکه و پارچه گردید. ارزگان نخستین مرکز فروش زنان و دختران در تاریخ کشور به شمار میرود که به صورت رسمی ثبت محکمه گردیده بود.
ازحاصل فروش هزاره ها خزانه ی دولت تقویت میگردید. که تنها تعداد زن، دختر و پسر فروخته شده هزاره به تقریبا 50000 در قندهار میرسید و تعداد انسانهای فروخته شده در مناطق دیگر را خود تخمین بزنید.
در این زمان اسیران هزاره مجبور بودند از گرسنگی و جهت زنده نگهداشتن فرزندان خویش به چیدن دانه های غله از بین سرگین حیوانات و حتی به خوردن سرگین حیوانات بپردازند چون اسیران هزاره از هیچ گونه منابع عایداتی برخوردار نبودند و برای اولین بار در همین دوره به خاطر زنده نگهداشتن فرزندان خود آنهارا به فروش گزاشتند و اینها نخستین انسانهای اند که مجبور به خوردن سرگین حیوانات بنابر رفتارهای ضد انسانی عبدالرحمان و لشکر قومی اش پرداختند که این کار ضد انسانی در حق هیچ قوم دیگر صورت نگرفته است .
بعد از سقوط دولت عبدالرحمان، هزاره ها تا پیروزی مجاهدین نیز از دست توهین و تحقیر و ظلم و استبداد از سوی قدرتمداران و حتی دیگر اقوام و مردم عامه جامعه، نفس تازه نکشیدند و به تدریج بازهم بدترین ضربه ها و بیشترین قربانی هارا تحمل نمودند. نمونه بارز آن مفقود شدن تعداد عظیم مردهای سیاسی و غیر سیاسی هزاره ها در زمان ترکی و حفیظ الله امین بود. در دوره کمونیست ها نیز هزاره ها به ویژه هزاره های شهرنشین بیشتر مورد تحقیر و توهین قرار میگرفتند و از حقوق مادی و معنوی نسبت به دیگر اقوام برخوردار نبودند و حتی بسیاری هزاره ها اجبارا به خاطر تحقیر نشدن در مکاتب و ادارات و زندگی عادی شان، بر خود هویت تاجک یا پشتون را برتری میدادند. ولی، با ظهور استاد عبدالعلی مزاری دیگر هزاره ها از هزاره گفتن و هزاره بودن نشرمیدند و نهراسیدیند.
پیروزی مجاهدین که رضایت و خوشنودی تعداد زیاد مردم افغانستان را به همراه داشت و با نذر ها و خیرات ها از جانب مردم همراهی و استقبال شدند نیز، متاسفانه از قتل عام و بدبختی مردم هزاره نکاست پیروزی مجاهدین همانند پیروزی چند شیری که به جان یک گرگ می افتند بود و هر که به نفع خود حتی به ریختن خون دیگری دریغ نورزید که حادثه افشار را یکی از تلخترین فجایع آن میشود نامید. که باز هم مردم تحقیر شده ی هزاره بار دیگر شاهد قتل عام و سربریدن ها و شکم دریدنها برای بیرون آوردن طفل از جنین، تجاوز به دختران و زنان و ویرانی خانه های مردم و تصرف اموال و دارایی آنها و فرار آنها از افشار و صد ها خیانت دیگر را به همراه داشت.
آنهای که موفق به فرار شدند در مناطق دیگر هزاره نشین، به مساجد و منازل خویشاوندان خود پناه بردند. گوشهای همه با صدای موشکها و بمبهای مختلف عادت کرده بود و بر آرام شدن موقت آن تعجب میکردند. مردم اکثرا در سموچ های تاریک و نمدار زندگی میکردند و با وجود که آنرا بزرگترین پناه گاه میپنداشتند هر لحظه مرگ را لحظه شماری میکردند. و بسیاری به همین شکل به قتل رسیدند.
((یکی از تصاویری که هرگز فراموش نمیتوانم پیرمردی است که دختری جوان زخمی اشرا خون آلود و به پشت خود با عجله در سموچ رساند و دران زمان نه داکتری و نه بیمارستانی بود. با دستمال گردنش و مرمی که در داخل پای دخترش بود بست و تا شب تا باز صدای فیر و بمب کم شد با خونریزی شدید و آه ناله ی زیاد دخترش همانجا بود و شب دوباره به خانه خود برگشتند و فردایش خبر مرگ وی را به ما رساند)))
مهاجرت و فرار مردم هزاره به طرف هزارستان و کشور های همسایه آغاز شد، در اثر آواره شدن ملیونها تن از مردم آواره در طول زمان مهاجرت تعدادی زیادی از دختران و پسران توسط قاچاقبران و تاجران انسان، برای تن فروشی آنها به فروش رسیدند. به تدریج فاجعه افشار در مناطق دیگر غرب کابل آغاز شد وآن زمانی بود که طالبان با حمایت و حتی استقبال بعضی ها، وارد افغانستان گردید و به اشغال و چور و چپاول شروع کردند. ظاهر شاه به اصطلاح بابای ملت جهت پیروزی طالبان در تصرف بسیاری از مناطق افغانستان پیام تبریکیه با آرزوهای موفقیت آنان برای شان فرستاده بود.
در ضمن طالبان 4 راه برای هزاره ها برگزیده بود 1- هزاره ها یا به عمارت اسلامی افغانستان باج بدهند 2- چون هزاره ها را کافر میدانستند میگفتند یا مسلمان شوند، 3- یا افغانستان را ترک کنند 4- یا همه هزاره ها کشته شوند. دولت مجاهدین با همکاری طالبان جبهه مقاومت ملی هزاره ها در غرب کابل را به نابودی کشانده و مناطق دیگری غرب کابل از جمله دشته برچی، کوته سنگی و تا دهمزنگ و کارته سخی و بسیار مناطق دیگر هزاره نشین را تا دارالامان به خاک و خون کشانید و بالاخره استاد عبدالعلی مزاری ابر مرد عدالت و برابری طلب و انساندوست را به شهادت رساند. به گفته یکی از منابع خبری طالبان «بی سابقه ترین کشتار» را در مرکز شهر مزارشریف بالای تاجیک ها، ازبک ها، ترکمن ها و به خصوص بالای هزاره ها به وجود آورد. طالبان در مدت سه روز بیش از «12 هزار» نفر را که منجمله «8 هزار» نفر آن تنها هزاره بودند به شهادت رساندند. بعد هم طالبان خانه بخانه در پی «شکار» هزاره ها بودند که منابع خبری بارها آنرا به اطلاع همه رسانیده اند«.
قتل عام و سلب اراضی و ویرانی و سوختادن خانه ها و دوکانها و موترها و مکتب ها، در ضمن تعطیل شدن مکاتب و کلینیک ها و متواری شدن هزاران تن از مردم در مساجد ومناطق اطراف با شرایط سخت گرسنگی و بیماری، بی سرپناه هی و مفقوط الاثرشدن تعداد زیادی از افراد بهسود توسط کوچی ها یکی دیگر از دردناکترین فاجعه های است که فقط هزاره ها قربانی آن بودند.
حتا در دولت کرزی هم هزاره ها مورد تجاوز کوچیها قرار گرفت. دولت خود، با جنایت کوچی ها شریک بود، ، نابودی حاصلات زراعتی بیش از دوصد قریه و به آتش کشیدن خانه ها و مواد سوختی و علفهای حیوانات، و چور و چپاول اموال و اجناس خانه ها، به شمول قتل عام مردم و بسیاری ظلمهای دیگر میباشد.
امروزه هزاره ها در تمام دنیا مورد ظلم وتعدی قرار می گیرند، حتا در ایران وپاکستان. همه میدانید که تخریب منازل مهاجرین افغانستانی در ایران و اخراج مهاجرین که بیشترین آنها را هزاره ها تشکیل میدهد و درین هوای سرد با زجر و مشکلات زیاد بدون سرپناه یکی دیگر ازین برخوردهای ضد انسانی است که دامنگیر مخصوصا تعداد زیاد هزاره ها شده و میشود. هر فرد مهاجر که به گیرشان میاید از محل کار، خانه یا بازار با بسیار تحقیر و تنبیه و توهین از ایران خارج نموده که بسیاری در مسیر راه از شدت سرما جانشانرا از دست میدهند. بعضی از این مهاجرین به خاطر که مورد تنبیه بدنی قرار گرفته بودند در بیمارستان به سر می برند.
به همین شکل سردرگمی هزاره ها در پاکستان به ویژه در شهر کویته که مدت طولانی است که جنگجویان پاکستانی در مناطق مختلف کویته و به بهانه های مختلف مثلا حمله انتحاری در بین جمع هزاره ها، و فیر نمودن و کشتن افراد بیگناه و غریب کار که سوار موتر های بین شهری بودند و حتی در این دو سه ماه اخیر ترور شخصیت ها و ابر مردهای هزاره به ویژه ترور رهبر باشهامت و انساندوست، رهبر حزب دموکرات هزاره ها جناب حسین علی یوسفی یکی از دردناکترین و تلخترین واقعه های است که برای تمام مردم هزاره به ویژه هزاره های کویته به شمار میرود را نام برد.
آری، برادران وخواهران!
مشکل ما هزاره ها تنها ظلم دیگران در حق ما نیست. مسئله مهم اینست که بسیاری هزاره ها چند پارچه اند و حتی از رهبران و شخصیت های ممتاز خود حمایت نمیکنند. نزاعها وحساسیتهای مختلف منطقه ی و قومی، زمینه بروز کینه و کدورت را میان شان فراهم ساخته است. حتی بعضی اوقات شخصیت های مبارز و شناخته شده و آدمهای با استعداد خود را خودشان ضربه میزنند.
براردان وخواهران!
تا زمانی که دست و دل هزاره ها باهم زنجیروار گره نخورد و باهم در اتحاد و یگانگی و برادری و برابری زندگی نکنند این فجایع ادامه خواهد داشت و این سرنوشت تغیر نخواهد کرد. پس، باید برای رفع مشکلات و تکرار نشدن فاجعه ها، ظلم و تاراج و شکنجه ها و نسل کشی و رهبر کشی، اولا یکپارچه گی و حمایت هزاره ها از همدیگر وترقی باورهای انسانی و مدنی مانرا انکشاف بدهیم ودوما سکوت نکرده و اعمال ضد انسانی را به نقد بگیریم. و اذهان همه را با علم و دانش وفرهنگ روشن نماییم تا به استقلال واقعی وعزت وسربلندی دایمی برسیم .
چند عکس از هزاره ها



-
-
معلومات راجع به شاه گل رضايي وكيل مردم جاغوري در ولسي جرگه افغانستان
|
|
معلومات شخصی:
شاه گل رضايي بنت شير علي متولد سال ۱۳۵۸ منطقه افشار كابل، سكونت اصلي ولسوالي جاغوري ولايت غزني و سكونت فعلي شهر كابل؛
تحصیلات:
لیسه نسوان؛
خصوصى
سابقه وظیفوی:
سابقه سیاسی:
آثار:
حالت مدنی:
مجرد |
| |
|
-
راجع به وضعیت معارف هزاره ها و به طور خصوص جاغوری
لیسه هدایت در جاغوری

لیسه هدایت و لیسه فیضیه، اساساً مادر همه مکاتب در ولسوالی جاغوری شمرده می شود ـ زیرا، این دو مکتب، اولین مکتبی بعد یک مکتب دولتی بود که در این ولسوالی تاسیس گردید و اهالی این دیار را به فراگیری علم فراخواند که امروز ولسوالی جاغوری را از بسیاری از ولسولی های دیگر افغانستان استثناء ساخته است! به دو انسان بزرگ همیشه سلام و احترام بفرستید: سرمعلم محمد اشرف خان و سرمعلم محمد حنیف بختیاری. خدمات همه استادان را و مخصوصاً خدمت این دو انسان بزرگ را نمی توان در ترازوی سنجش امروز سنجید. اهالی جاغوری به اهمت کار و خدمات این دو انسان بزرگ پی برده ـ ولی در دهه بعدی و بعدتر عمیق تر پی خواهند برد. این عکس را که دیدم، طاقتم نشد که از عمق دلم به استادان لیسه عالی هدایت، درود نفرستم!
دختر جاغوری ام
درچهره چون پری ام
در قله های غزنی
همچون کبک دری ام
پرورده ای صوابم
هم صحبت کتابم
آراسته همیشه
با زیور حجابم
با عقل وهوش سرشار
شایسته ام به هرکار
هردفتر وکتابت
باشد به من سزاوار
هرچند کز دهاتم
شهریست هرصفاتم
درمشکلات دوران
با عزم و باثباتم
هستم مخالف جنگ
محبوب علم و فرهنگ
هم دشمنم همیشه
با کذب و لاف و نیرنگ
خدمت بود شعارم
اخلاص و صدق کارم
ننگ است جهل بر من
علم است افتخارم
پیوسته می کنم کار
با ذوق و شوق بسیار
شرم آیدم ز پستی
نبود هنر به من عار